حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

مهمونی خدا

  الله هم صلا آل محمد صلوات به سبک ناز دونه ی ما سلام دخمل نازم همین طور که قبلا هم گفتم ما چند روز مانده به ماه رمضان اومدیم اردکان و همچنان هم اردکان هستیم. شما تو این مدت خیلی زبون درآوردی قربون اون زبون شیرینت برم که میای بهم میگی مامان عزیزم دوست دارم... اینقدر ذوق میکنم که نفس کشیدن یادم میره دیگه تقریبا همه کلمات رو میگی اما بعضی حرفاشو جابه جا میگی. سیداحمد = سِ مَمَد       عاطفه = عاطسه      محمد مهدی = مِ مِدی سیدصادق = سِ تادِ    حدیثه سادات = حَسَه سادات   حسینی پور = میسی موگو دیگه ...
30 مرداد 1393

خونه تکونی

سلام عسل مامانی   عزیزم این روزها خیلی به مامانی کمک می کنی. وقتی میگم فلان چیز رو بیار میری برام میاری.   خودت بیشتر لباساتو میخوای بپوشی ولی بلوز رو هنوز بدون کمک من نمی تونی بپوشی.  خیلی به لباس اهمیت میدی و حتما باید بلوز و شلوار یا بلوز شرتت ست باشه. قربون سلیقت برم نفس من.   خیلی هم به لباسای من علاقه داری. چند روز پیش به بابا میگفتی من مانتو میخوام... وقتی سفره میخوام بندازم بهت میگم بدو رو فرشی بنداز خودت دیگه میدونی کجاست میری میاری. سفره بشقاب و قاشق و ایناهم شما میبری. میگی تاشو چوچو یعنی قاشق کوچولو... من قبل از عی...
5 ارديبهشت 1393

اینا موآآآآآم

  زندگی من سادات من     دختر دلبندم که این روزها خیلی شیرین شدی. خوردنـــــــــــــــــــی مامانی........     اینا موآآآآآآآآآآآآم...   این کلمه رو بعد از دیدن هرچیزی میگی. هر وقت تبلیغ تلویزیون نگاه میکینی یا حتی سریالا، تو خیابون عکسای تو کامپیوتر هرچی رو که یه ذره رنگ و لعاب داشته باشه نظر شمارو به خودش جلب میکنه و زود میگی اینا موآآآآآآآآآآآآآم. الهی دورت بگردم اگه توجه نکنم میگی مامانی تا من جواب ندم ول کن نیستی و هی صدام میکنی وقتی میگم بله میگی اینا موآآآآآآآآآم... منم بوست میکنم و میگم باشه عزیزم برات میخرم. قربون اون زبون شیرینت برم عزیزم تو جون ب...
13 اسفند 1392

خدایا شکرت

      خدایا ، پروردگارا...     به جز خودت به دیگری واگذارش نکن !! تویی پروردگار او     پس قرار ده بی نیازی در نفسش ، یقین در دلش،     اخلاص در کردارش ، روشنی در دیده اش ، بصیرت در قلبش     و روزی پر برکت در زندگی اش....     الهی آمین.     خدای خوب و مهربانم شکرت  به خاطر همه ی خوبی های اطرافم..     خدایا ممنونم به خاطر همه ی روزهای زیبایی که برای همه ی ما رقم زدی.. خدایا شکرت..     خدا جون ممنونم ازت که منو لایق یه فرشته دونستی. ممنونم که بهم مقام ...
15 آذر 1392

حدیثه سادات وعکسای دو هفته

  دختر دلبندم عزیز دلم چند تا عکس برات میذارم مال موقعی هست که اردکان بودیم.   تاریخ عکس:26 آبان92 فدای ذوق زدنات زندگی من!!     داری خدارو شکر میکنی.... الهی شکر به خاطر همه ی نعمت های خوبی که بهمون دادی.       دست دستی میکنه وروجک طلام.       حدیثه سادات و خاله کوچولوش...       خاله  هر جوریه میخواد تو عکس بیفته!!       فاطمه خانوم گل گلاب موفق شد عکس تکی بگیره..           ای وروجکا.!!!!!..   &n...
5 آذر 1392

کاشکی میشد بهت بگم...

  کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم..   جان دلم ، ساداتم دو ماهی میشه که من و بابا رو مامانی و بابایی صدا میزنی. البته با زبون شیرین و لحن ناز و خوردنی خودت......     شش هفت ماهه بودی که ماما میگفتی ولی بعد از دوهفته یادت رفت و دوباره چند روز بعدش بابا میگفتی و همش کارت شده بود صدا زدن بابا.. حتی یه وقتایی به منم میگفتی بابا..... کم کم خیلی چیزای دیگه یاد گرفتی و هرکلمه ای که گفتی رو تو دفتر خاطراتم با ثبت تاریخش برات نوشتم و اینجا خاطرات کلی رو برات مینویسم.     عزیزکم من و بابا رو خیلی باحال و شیرین صدا میزنی.. به من میگی مامایی.. الهی من فدات بشم عزیزدلم بهت میگم...
4 آذر 1392

کوچولوی مامانی

قندولک مامان این روزا خیلی با نمک شدی چند تا کارایی که یاد گرفتی رو با تاریخش برات مینویسم.     هفته اول اردیبهشت دیگه خندت صدا دار شد و وقتی دالی باهات میکردم و قلقلکد میدادم بلند میخندیدی و بعضی وقتا ذوق میکردی سرفد میگرفت سرفه میکردی بهت میگفتم آخ عزیزم میخندی و دوباره سرفه الکی میکردی.     ناز من بیست و سوم ادریبهشت وقتی بابایی داشت نماز میخوند و تو کنار جانمازش خوابیده بودی موفق شدی دمرو بشی و مهر بابایی رو برداشتی. گلکم چون من تو قم کسی رو ندارم برای واکسن چهار ماهیگید رفتم اردکان.من و تو تنهایی با قطار سریع السیر رفتیم و چهارم خرداد بردمت مرکزبهداشت واکسنتو زدم و دو روز بعدش صبح زود ...
10 تير 1391
1